
به گزارش خبرگار تابناک از استان اصفهان، جمعه، ۲۲ خرداد ۱۴۰۵، دنیای هنر ایران با خبری تکاندهنده روبهرو شد؛ مرتضی نعمتالهی درگذشت. او که انسانی شریف و فرهیخته و هنرمندی نامدار بود، در زادگاهش اصفهان که دلبستهاش بود، از این جهان رفت. رفتنی که نه تنها یک فقدان برای خانواده و شاگردان او، بلکه شکستی بزرگ برای پیکره فرهنگی و هنری ایران است.
از آموزش در اصفهان تا جستوجو در پاریس
مرتضی نعمتالهی، زاده سال ۱۳۲۴ در اصفهان، مسیری طولانی و پرفراز و نشیب را در جستوجوی فرم و زیبایی پیمود. او که از همان دوران جوانی با جادوی حجم و فضا آشنا شد، در دهه چهل وارد هنرستان هنرهای زیبای اصفهان شد و آموزشهای نخستین را دریافت کرد. اشتیاق او برای رسیدن به اوج، او را به پایتخت هنر یعنی دانشکده هنرهای زیبای تهران کشاند تا در پایان همان دهه، با کسب درجه لیسانس مجسمهسازی، گامهای استوار خود را در این مسیر آغاز کند.
اما مسیر هنر، هرگز به مرزهای جغرافیایی محدود نمیشود. نعمتالهی برای تعمیق نگاه هنری خود، چندین سال را در فرانسه سپری کرد؛ سالهایی که به گفته نزدیکانش، او را از یک هنرمند تکنیکمحور به یک فیلسوفِ فرم تبدیل کرد. او پس از تجربهای غنی در دل اروپا، در سال ۱۳۷۰ با قلبی که همچنان با ریشههای خود گره خورده بود، به سوی زادگاهش، اصفهان بازگشت تا هنر خود را در بستر اصالت و هویت ایرانی پیوند بزند.
از تالار نقش تا خیابانهای شهر؛ میراثی که جان گرفت
نخستین حضور رسمی او در عرصه نمایش آثار، به سال ۱۳۵۴ بازمیگردد؛ زمانی که نقاشیهایش در تالار نقش، نگاه منتقدان و دوستداران هنر را به خود جلب کرد. ولی هنر واقعی او، جایی شکوفا شد که با فضای عمومی و زندگی روزمره مردم گره خورد. مجسمههای او تنها در نمایشگاهها و دوسالانههای مجسمهسازی حبس نشدند؛ بلکه او تصمیم گرفت که هنر را به میان شهر بیاورد.
امروز، اگر در کوچهها و میادین اصفهان قدم بزنید، هنر نعمتالهی را در هر گوشه احساس میکنید. او با ساخت مجسمههای شهری، به فضاهای پسا صفوی اصفهان، روح و هویت بخشید؛ و مشاهیر این جهانشهر را در جاهایی درست از اصفهان استوار کرد؛ «شیخ بهایی» را در خیابان چهارباغ عباسی، «حکیم فردوسی» را در ضلع جنوبی پل فردوسی، «علیاکبر معمار اصفهانی» را در ابتدای بلوار هشت بهشت، «سلمان فارسی» را در میدان خوراسگان و «طیران» را در ضلع شمالی پل فردوسی.
مرتضی نعمتالهی اصفهان را به یک گالری متنباز و زنده تبدیل کرد. او فقط مجسمه نمیساخت، بلکه در حال روایت تاریخ و فرهنگ در کالبد شهر بود.
نگاه فلسفی؛ تقابل با سنتزدگی، نه سنتگریزی
مرتضی نعمتالهی تنها یک مجسمهساز نبود؛ او اندیشمندی بود که همواره دغدغه شناخت ریشهها را داشت. در تحلیل وضعیت فرهنگی جامعه، نگاهی دقیق و هشدار دهنده داشت. این هنرمند، معتقد بود که بسیاری از ما در تله سوءبرداشت از مفاهیم گرفتار شدهایم.
وی در یکی از سخنان ماندگارش میگوید: «با تاریخ بیگانهایم و به همین دلیل مرز بین سنت و مدرنیته را نمیتوانیم درک کنیم. بدون موضعگیری باید سنت را شناخت و آن را تعلیم داد. سنت را اگر از یک ملت بگیرید، یعنی هویت آن را گرفتهاید؛ چرا که پایههای آینده ما سنتها هستند».
با تفکیک میان «اصالت» و «انجماد در گذشته»، وی راهی برای عبور از بحران هویت باز میکرد. نعمتالهی بر این باور بود که سنت، مجموعهای از رفتارهای انسانی است که در فضای زیستی شکل میگیرد و وظیفه هنرمند، همگام شدن با پویایی زندگی شهری در عین احترام به این پیوندهاست.
این هنرمند، با رد کردن هرگونه تقابل ساختگی، هشدار میداد: «در تعریف سنت مشکل وجود دارد و هنوز تعریف دقیقی برای این واژه ارائه نشده است. معقولههای غربزدگی و سنتزدگی یکی است و هیچ تفاوتی ندارند. بحث تقابل با سنت نیست، بلکه شناختن راهکارهایی که بتوان با آن برای زندگی ایجاد هویت کرد و آن را ساخت، دغدغه اصلی است.»
میراثی که هرگز نمیمیرد
با رفتن استاد مرتضی نعمتالهی، ایران فقدان هنرمندی را حس میکند که توانسته بود میان خشتِ خُشکِ سخت و روحِ روانِ انسانی، پلی بسازد. او رفت، ولی مجسمههایش در میدانهای شهر، همچنان ایستادهاند؛ ایستادهاند تا از هویت، از تاریخ و از معنا سخن بگویند. او در میان ما خواهد ماند؛ چشم در چشمِ مردمانی که شهر را نگاه میکنند و نگاهبانش هستند؛ او در کنار ما قدم خواهد زد؛ شانه به شانه نقشجهان و زایندهرود؛ شاید بدون آنکه شهروندان بدانند که با بخشی از روحِ روانِ او در گفتگو هستند.
گزارش: سمانه سرجویی (کنشگر حوزه فرهنگ و هنر)
انتهای پیام/